تبليغاتX
جوانی

جوانی

جوانی تقدیم به آن که همه ی زندگیم از اوست

اما

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 17:54  توسط علی  | 

خدا را ببین

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می خواهم خدا را همین الآن ببینم.

کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی. او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب. هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟ مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می کردم هوا بود. کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.

مرسی محمد علی  عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 21:14  توسط علی  | 

و مشاوران نرم افزار

مشاوران مخصوصا مشاوران نرم افزار ! …
(ارسال توسط دوست خوبمون یوسف)

یک مشاور می‌میرد و در آن دنیا در صفی که هزاران نفر جلوی او بودند برای محاسبه اعمالش می‌ایستد.
اندکی نگذشته بود که فرشته محاسب میز خود را ترک می‌کند و صف طولانی را طی کرده و به سمت مشاور می‌آید و به گرمی به او سلام کرده و احترام می‌گذارد.
فرشته، مشاور را به اول صف برده و او را بر روی مبل راحتی کنار میزش می‌نشاند …

مشاور می‌گوید: “من از این توجه شما سپاسگزارم، اما چه چیزی باعث شده که این گونه با من رفتار کنید؟”
فرشته محاسب می‌گوید: “ما برای افراد مسن احترام ویژه‌ای قائل می‌شویم.
ما یک پردازش اولیه بر روی تمامی کارنامه‌های اعمال انجام داده‌ایم و من ساعاتی را که شما به عنوان ساعات مشاوره برای مشتریان خود اعلام کرده‌اید جمع زدم.
بر اساس محاسبه من، شما حداقل 193 سال سن دارید !

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 20:39  توسط علی  | 

کشیش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 20:33  توسط علی  | 

زن و شوهر

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره ..
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 20:31  توسط علی  | 

سلام

خیلی اوضاع خرابه آتیش تند زود خاکستر شد نه به اون موقع که نمیرسی پست هام رو بخونی نه به الان که نمیرسم جواب سلامت رو بدم.

اما  چون نه من وقت دارم نه تو کوتاه نوشتن رو پیشه کنم بهتره.

از هزاران زنی که فردا از مترو پیاده خواهند شد

                                                                یکی از آنها زیباست 

                                                                                             باقی فقط مسافرند

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 23:1  توسط علی  | 

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم.

- با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند.

- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.

- همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.

و همه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند:

- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.

- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.

- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند.

- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید .
+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 20:39  توسط علی  | 

  • خدا از ادیسون پرسید: ای بنده بگو در جهان چه کردی؟ ادیسون گفت: من الکتریسیته را اختراع کردم، که با آن خانه‌ها روشن شد، کارخانه‌ها بخاطر برق بوجود آمدند، مردم غذایشان را با آن گرم می‌کردند و… خدا گفت: ای بنده! بگو ببینم رسانه ملی هم از طریق الکتریسیته بوجود آمد؟ ادیسون سرش را پایین انداخت و خود مسیر جهنم را در پیش گرفت !


  •      

  •     خدایا فقرای کشورم را به فلسطین و لبنان منتقل کن تا از کمک های ما برخوردار شوند



  •  

  • در راستای قطع شدن وی پی ان در ایران و قطع ارتباطات اینترنتی مردم ایران خبر می رسد که تا چند روز آتی قرار است موبایل ها هم قطع شود... پس از الان همت کنیم و تصمیم بگیریم روش نامه فرستادن با کبوتر و پیام فرستادن با آتش را هم یاد بگیریم

  • + نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 20:26  توسط علی  | 

    آخرین رباعی خیام

    بگذار قلم را به غزل بســـــپارم
    شاید گره ای باز شود از کـــارم
    پرسـید: مـگر تو هــم غــزل می گویی؟
    گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! فقط رباعــی دارم
    + نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 0:59  توسط علی  | 

    عقاب

    مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت.عقاب با بقيه ي جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد.در تمام زندگيش او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند،براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را ميكند و قدقد ميكرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار كمي در هوا پرواز مي كرد.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 17:48  توسط علی  | 

    کار و فعالیت اقتصادی

    سلام دوستان


    خوبید ؟  ایندفعه اومدم پیشنهاد بدم که بیایید با هم یه کار اقتصادی بکنیم.


    اگه مایلید به اینجا مراجعه کنید.


    راستی برای اینکه بتونیم تیم تشکیل بدیم. منو به عنوان معرف بنویسید.

    اسم کاربریم   sellman

    + نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 17:46  توسط علی  | 

    پیش فرض بی رحمانه ترین رحم

    از بزرگترین مناره ی من تا زیباترین گنبد تو ، از حرف راست من تا گوش چپ تو ، از دست راست من در طولانیترین خیابان قسمت اروپایی استانبول تا دست چپ تو در کوچه ی غم مجازی . پر است از بیرحم ترین فاصله جملات عملی

    + نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 17:44  توسط علی  | 

    زندگی

    جالبه! اینم نوعی زندگیه خب!!!

    + نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 21:19  توسط علی  | 


    یک شبی مجنون نمازش را شکست

    بی وضو در کوچه لیلا نشست


    عشق آن شب مست مستش کرده بود

    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده ای زد بر لب درگاه او

    پُر ز لیلا شد دل پر آه او

    گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

    بر صلیب عشق دارم کرده ای

    جام لیلا را به دستم داده ای

    وندر این بازی شکستم داده ای


    نیشتر عشقش به جانم می زنی

    دردم از لیلاست آنم می زنی

    خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

    من که مجنونم تو مجنونم نکن

    مرد این بازیچه دیگر نیستم

    این تو و لیلای تو... من نیستم

    گفت ای دیوانه لیلایت منم

    در رگ پنهان و پیدایت منم

    سالها با جور لیلا ساختی

    من کنارت بودم و نشناختی

    عشق لیلا در دلت انداختم

    صد قمار عشق یکجا باختم

    کردمت آواره صحرا نشد

    گفتم عا قل می شوی اما نشد

    سوختم در حسرت یک یا ربت

    غیر لیلا بر نیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی

    دیدم امشب با منی گفتم بلی

    مطمئن بودم به من سر می زنی

    در حریم خانه ام در می زنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود

    درس عشقش بی قرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم

    صد چو لیلا کشته در راهت کنم

    + نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 20:36  توسط علی  | 

    مرگ بر سخن گفتن و حرف زدن و چرت وپرت و شر و......

    میدونی چيه؟ من زياد حرف نمی زدم. تقريباً هيچوقت. مینشستم لب جدول تو جمع بچّه های كوچه بالايی كه تعريف كردنياشون انگار تموم شدنی نبود. وقتی میرسيدن به غذاهايی كه دوست دارن، هميشه خودمو سفت می كردم؛ مواظب بودم جلوی اون دختره كه بابا نداشت نگن يتيمچه.
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 15:57  توسط علی  | 

    اگر دنیا دست دخترا بود

    سلام بچه ها خیلی ببخشید دانشگاه شروع شده سرم شلوغه میرسم خدمتتون بای!
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 22:30  توسط علی  | 

    هنر بلاگ

    بچه ها تولده مجتبی جعفریه


    در موردش باید بگم نمشناسمش اما چون تولدش بود و ازم خواست .


    یه کلیپ طنز ساخته که میگه دانلودش کنید.

    + نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 10:4  توسط علی  | 

    اینترنت حلال

    پس از راه اندازی اینترنت حلال ، یا همون اینترانت ملی

    Firefox = ذوالجناح آتشین
    Google = گل محمد
    ...Facebook = صحیفه ی نور
    ......Poke = التماس دعا
    ...............yahoo = یا حق
    Internet explorer = سیر و سفر
    Search engine = اجوبه الاستفتاءات
    My Space = فضای معنوی
    ...eBay = بازار شام
    ebay = سمساریه مش پیریار

    در هنگام زدن دکمه ادد؛ مستقیم به دفاتر رسمی ازدواج وصل میشوید
    + نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 19:29  توسط علی  | 

    حاج اقا و مسافرت هوایی

    مطلب  +22


    حاج آقا براي سركشي به مستغلاتش در پاريس و تورنتو

     

    و همچنين سركشي به دو تا آقازاده اش كه در در اين دو

     

     شهر تحصيل مي كنند آمده بود.چند روزي پاريس بود و


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 18:35  توسط علی  | 

    از معجزات چارلی

      To fall in love
    عاشق شدن

    ღ♥ღ
    To laugh until it hurts your stomach.

    آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

    ღ♥ღ

    To find mails by the thousands when you return from a vacation.
    بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
    هزار تا نامه داری

    ღ♥ღ

    To go for a vacation to some pretty place.
    برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

    ღ♥ღ
    To listen to your favorite song in the radio.
    به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

    ღ♥ღ
    To go to bed and to listen while it rains outside.
    به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 14:57  توسط علی  | 

    سهراب دوم

    سهراب گفتي:چشمها را بايد شست……

    شستم ولي !………

    گفتي: جور ديگر بايد ديد…….

    ديدم ولي !…………..

    گفتي زير باران بايد رفت……..

    رفتم ولي !………….

    او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را…هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: ” ديوانه باران نديده !! ”


    راستی تو 12  تا پست زیر میتونید مطالب جدیدی پیدا کنید  که به صورت نا منظم از سه روز پیش اومده(یعنی اگه از سه روز پیش نیومدید این جا مطالب رو دوباره بخونید توش جدید زیاد پیدا میکنید)

    + نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 14:17  توسط علی  | 

    شایعه و سقراط

    هر زمان شایعه ای را شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید.

    در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:34  توسط علی  | 

    شیرینی فروش

    در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود.

    شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.

    مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.

    صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد.

    مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:33  توسط علی  | 

    بوسه و سیلی!!!

    نرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند.

    تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.

    ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند.

    قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.

    حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:32  توسط علی  | 

    زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده!!! (20+)

    یکی از رفقا که مدت زیادی نیست که به سمت استادی یکی از دانشگاههای تهران شده نقل میکرد که ...:


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:30  توسط علی  | 

    مشکلات و نگرانی های هر فرد

    وقتی از آپارتمان پریدم پایین...





    زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:29  توسط علی  | 

    داستان حمید و مهتاب

    روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم. "حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت. بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم.
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:27  توسط علی  | 

    داداشی

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.

    به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم .بهم گفت: "متشکرم".


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:25  توسط علی  | 

    اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

    مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار . تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:24  توسط علی  | 

    مرد کور

    روزی مرد کوری روی پله‌ های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

    من کور هستم لطفا کمک کنید.

    روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.
    او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:21  توسط علی  |